1- یه همکلاس دارم خیلی استرس داره. مثلا روز قبل امتحان به من زنگ میزنه میگه از انقلاب تا دانشگاه چقدر طول می کشه فکر نمی کنی دیر برسم. حالا این بنده خدا روز امتحان اومده سوار مترو شده مترو برقش رفته و وسط راه مونده. خدا رو شکر اتفاق خاصی نیفتاد به امتحان رسید ولی استرسی که به خودش وارد کرد خیلی زیاد بود.

2- سئوالات امتحانی که استاد طرح کرده همه از بخش دو بود. بعد یه همکلاسی شیرازی دارم همون که رییس بانکه. میگه خدا گواهه من فقط بخش دو رو خونده بودم همون هم اومد. بهش میگم از ما که گذشت هر موقع هر جا رو می خونید به بقیه دوستان بگید یه باقیات صالحاتی براتون میشه.نیشخند 

دفع قبل هم از 7 فصل درس که هر فصل بیست و اندی تمرین داره انگشت گذاست روی یکی گفت این تمرین من خوندم این میاد. عدل زد اومد.

3- من هم دوتا قضیه بسیار طولانی رو گفتم میاد که اومد. من علم غیب نداشتم می دونستم مهمه.یول

4- استاد یه تمرین داده با توجه به مطالب ترم پیش و این ترمه. من و چهار تا از همکلاسیهام که ترم دوم هستیم می تونیم بنویسیم ولی بقیه اعتراضشون در اومده من هم به مراقب میگم خانم این با توجه به اطلاعات قبلیه که اینها ندارن من می تونم بنویسم ولی این بنده خدا ها که نمی تونن بنویسند چی کار کنند اطلاع بدید میگه اعتزاضتون رو بنویسید.

بعد کلاس به یکی از دوستام میگم اینها نمی تونن بنویسن میگه چرا چیزی سختی نبود میگم اینها تعریف کاتگوری رو هم نمی دونند بعد چه توقعی داری. میگه از اون جهت. من میشم این شکلیآخ

5- ابدارچیمون داره شیرینی دفاع یکی از بچه ها رو می چینه من هم منتظرم غذام تو ماکروفر گرم بشه. میگه انشاا... شیرینی دفاعتون میگم ما خیلی راه داریم میگه دوسال دیگه است چیزی نییست یه چشم بر هم زدنیه. میگم انشاا... خدا از زبونتون بشنوه. راست میگه یه چشم بر هم زدنی بود این یه سالی که گذشت.

6- بعد یه سال هنوز کارت دانشجویی ندارم همونطور بعد یه ترم هنوز نمره ندارم کلا اینجا همه چیز به اینده موکول میشه.

7- تازه فهمیدم برای اینکه یه ترمم رو از دست ندم باید شهریور امتحان زبان بدم. اون هم من که زبانم خوب نیست. فکر کنم پیشنهاد استاد قاسمی رو باید گوش کنم و کمی زبان بخورم شاید زبانم تقویت شد.


پی نوشت: بعضی ادمها گاهی نقش زیادی رو بازی می کنند بعد یه مرتبه میرند و ادم حتی نمی دونه کجا هستند. یادمه تو این پست نوشته بودم درباره یک از دوستان برادرم یه زمانی می نویسم. همونطور که در اون پست نوشتم اقای مهندس م یه شرکت تو خیابون تختی بالای یکی از مغازه ها داشت. اون موقع مثل الان همه کامپیوتر و لپ تاب نداشتن مثلا مایی که سه تا لپ تاب تو خونه داریم یه دونه صفحه کلید هم نداشتیم علی دانشجو کامپیوتر بود و برای استفاده از کامپیوتر می رفت شرکت مهندس م تا کامپیوتر اجاره کنه. همین باب دوستیشون شد مهندس م حدود سی و خورده ای نزدیک چهل داشت مهندس الکترونیک بود از دانشگاه های تهران اصلا تهرانی بود و عجیب بود که اینجا چی کار می کنه. بعدها فهمیدم یه مدت یه کارخونه قطعات الکترونیک داشتن که به خاطر اختلافات خانوادگی و مالی تهران رو ول می کنه و میاد شمال و از صفر شروع می کنه. کار الکترونیکش خیلی عالی بود یه کاری با تلفنش کرده بود که وقتی شرکت زنگ میزدی تو خونه بود می تونست جواب بده. جالب این بود که خونه اش توی جای دور از اب و ابادانی بود و حتی تلفن نداشت و خودش طرحش رو داده بود. یه چیز جالب اینکه سربازی نرفته بود و برای همین دنبال کار دولتی اصلا نمی رفت.

ادم دست و دلبازی بود و گاهی پول کار با کامپیوتر رو از علی نمی گرفت علی اون موقع یست و یکی دوسالی داشت. بعد وقتی دید کار برنامه نویسی علی خوبه بهش کار پیشنهاد کرد و یه مدت با هم پروژه ای کار کردن اصلا یادمه یه روز کلید شرکت مهندس م دست علی بود رفته بود در شرکت باز کنه که دیده بود دزد به شرکت زده و کامپیوترها رو برده ولی مهندس م بی خیال دستگیری دزدها شد گفت پلیسها هرگز پیداشون نمی کنن. حتی علی یه مدت رفته بود کلاسهای مهندس م برای سخت افزار. همین نزدیکی علی موجب می شد همیشه حرفش رو بزنه. شاید مهمترین تاثیری که روی زندگی علی گذاشت غیر مستقیم باعث اشنایی علی و سپیده شد.

علی تازه اموزشگاه کامپیوتر زده بود که مهندس م به علی میگه صاحب  شرکت دوغ ... می خواد دوتا از کارمندهاش یه دوره کامپیوتر ببینند تو می تونی بهشون اموزش بدی. علی هم قبول می کنه حدس می زنید یکی از اون دو نفر کی بوده بله سپیده.

خب بعد یه مدت اویل سالهای هشتاد مهندس م میره تهران. به قولی تو روزمرگیها گم میشن و فقط تو خاطره های می مونه.