از وقتی مرد کلید دار منتخب مردم شده مثل اینکه کارهایم چند برابر شده. درست است که  کارهایم به او ربطی ندارد ولی در این یک هفته از شنبه تا دوشنبه باید جور چهارشنبه پیش را می کشیدم که دل استادمان را شکسته بودیم و من و هیچ یک از همکلاسیهایم درس جدید را برای ارائه اماده نکرده بودیم. و مجبور شدیم این هفته چهار بخش را یک باره برای یک جلسه آماده کنیم. از طرف دیگر به جای چهارشنبه کلاس سه شنبه تشکیل شد و در دقیقه نود استاد دل نازکمان کلاس سه عصر را به ساعت ده صبح انداخت و من مجبور شدم به جای 7 صبح یک و نیم شب حرکت کنم. اما استاد دیگرم قرار بود 4 و نیم بیایید نیامد تا بیست دقیقه به شیش من هم از هم کلاسیهایم خدا حافظی کردم و متاسفانه سوار تاکسی بودم که خبر دار شدم استاد در راه است و فهمیدم وفتی امد او هم نسبت به ما خشم گرفت که چرا رفته ایم. یگذریم بی خیال. امیدوارم خشمش ته بکشد. 

اینجوریها بود که برنده شدن تیم ملی و رفتن به جام جهانی را در ترمینال دیدم و دقیقا زیر تلویزیون نشسته بودم که جماعتی 50  تا 60 نفری مرد داشتن چهارچشمی به ان نکاه می کردند. برنده شدن ایران و هم زمانی با انتخاب مرد کلید دار موجب شد که ملت شادی کنند ولی متاسفانه من به شادی ملت نرسیدم این بار برای مسافر بودن و بار قبل برای اینکه به جای گلسار اشتباهی منظریه رفته بودیم.

چهارشنبه و پنجشنبه علی به خانه جدیدش رفت و از شر صاحبخانه نوکیسه اش راحت شد ولی متاسفانه خانه خودش هنوز در دست تعمیرات استاد کار است و اسبابکشیشان نیمه مانده و نتوانستن وسایل خودشان را انجا پهن کنند.

کار یدی دو روزه من را از پا انداخته است و امتحاناتی که نزدیک است خواب از چشمم روبوده  است. این حال و روز من است. 

دوستان اگر سری به شما نمی زنم شرمنده به بزرگواری ببخشید.