دارم درسی را می دهم که تخصصم نیست ولی علاقمندیم هست. تدریس خوبست در هر مقطعی بیشتر از آنچه یاد بدهی یاد می گیری. حوصله ام سر این کلاسها زیاد شده چهار تا دانش آموز دارم اهل گوش کردن نیستند حتی وقتی مخاطبشان قرار می دهم می دانم حواسشان کجاست یکی پی سعید است یکی پی مسلم یکی پی مهیار. مهم نیست حواسشان کجاست یا پی چه کسی هست مهم این است که حضور حاضر غایبند آنقدر آششان شور شد تا آشپز به صدا در آمد دیروز به یکی از این چهار نفر گفتم از روی کتاب بخواند سه نفر دیگر حرف می زدند آن که کتاب می خواند به سه تای دیگر پرخاش کرد "شعور ندارید بهتان حرف نمی زند ساکت باشید از درس قبل هیچ نفهمیدیم و پاس کردیم واقعا خجالت بار است که رایت کردن هم بلد نیستیم." 
توی سایت مخاطب قرارشان دادم و گفتم "حرف درسی نمی خواهم بزنم می خواهم بگویم خوب است کسی حرف میزند حالت مستمع را بگیرید. گفتم فردا رفتید در جامعه اگر این سبک برخورد کنید می زنند زیر گوشتان. برای خودتان می گویم جامعه سختگیر است." ترسیدن که عصبانی شده باشم که نبودم وگرنه گوششان را می گرفتم می انداختم بیرون. گفتند "خانم چه حسی داری؟ از دست ما خیلی عصبانی؟" لبخند زدم گفتم: " حس نصیحت کردن فکر می کنم باید شما رو هدایت کنم. عصبانی نیستم." دارم یاد می گیرم کسی حرفم را نمی شنود چطور به راه آورد می خواهم کوتاه نیایم.

پی نوشت: امروز برف شروع شد. صبح که بیدار شدم هوس حلیم کردم در این صبح می چسبید جای شما خالی زیر برف قابلمه به دست با مریم رفتیم حلیم گرفتیم وخوردیم. این عکس رو به جای حلیم تقدیم شما می کنم: