1- دانشجوهایم امتحان دادند و من امروز رفته بودم نمره یک سری از انها را بدهم دانشگاه در مسیر رشت به دانشگاه یک زمین ورزشی هست که از کنارش همیشه رد می شوم. امروز ته این زمین فوتبال بر پرده ای نوشته بودند" مقدم همگان را گرامی می داریم."

2- فردا راهی بابلسرم  برای سمینار و هفته دیگر اگر خدا بخواهد میروم تبریز برای دفاع دکترای فاطمه. زمان خیلی زود می گذرد و مثل اینکه همین دیروز بود که من داشتم وسایلم را می چیدم درون کمد که دختر ریز نقش و خوش سر زبانی وارد اتاق شد و از دیدن من تعجب کرد چون من فرد جدید اتاق بودم  چهارمین عضو اتاق. هر چند نیر و فاطمه و شادی از سال قبل با هم دوست بودند  اما من را به راحتی پذیرفتن.  برای من روزهای که هم اتاقیشان بودم روزهای خوبی بود روزهای شاد و پر نشاط. 

3- این روزها عجیب می گذرند.....

4- اقای کمالی باز هم زحمت کشیده اند و برای من خاطره ای دیگر ارسال نموده اند با اجازه ایشان انها را منتشر می کنم.

" یک خا طره از قدیما برات بگم از اون وقتها که وقتی قدم به پرشکوه می گذاشتی همه را مشغول کار تلاش می دیدی جوانها تو روستا بودند و شور و شعفی بود هیچ کس بی کار نبود می دیدی که یکی برگ درخت توت جمع کرده داره می بره اون یکی داره آماده می شه درختا را سم پاشی کنه پیره مرد با همسرش داره میره علفها شالزار را بچینه چنتا خانم وسط باغ چای در حین صحبت کردن داشتند برگ چای می چیدند  موتور سوار را می دیدی که نی بلندی دستش و توی خورجین موتورش پر است از ماهی که صید کرده غروب پسر بچه ای را که گاوها را داشت هدایت می کرد به طرف منزل.شاید ساعتی یک ماشین هم از پرشکوه رد نمی شد و هیچ خبری هم از سبد پرتقال جلوی منزل برای فروش نبود رحمت خدا بیامرز هر وقت فراغتی پیدا می کرد می رفت ماهی گیری.

 

.
                                         
ماهی                                                                                            
من تاز آمده بودم پرشکوه که دیدم رحمت هم آمد  غروب بود و فرصت زیادی نبود پیشنهاد کرد که بریم کنار استخر برای ماهی گیری برای من هم یک نی پیدا کرد و به اتفاق رفتیم کنار استخر کارخانه چای هم داشت تعطیل می شد و رفت وآمد زیادی بود وقتی رسیدیم  کنار استخر بچهای محل اکثرا اونجا بودند ---چون اون وقتها قهوه خانه ای نبود---رحمت از قبل خمیر آماده کرده بود که برای طعمه سرقلاب استفاده می شد وتوی این کار مهارت داشت یک مقدار از خمیر را به من داد و بعد از آماده کردن نشستیم کنار بقیه که قبل از ما اونجا بودند بچها اکثرا همدیگر را می شناختند ومن توشون غریبه بودم تا اون موقع من اصلا ماهی گیری نکرده بودم و این از رفتارم کاملا  اشکار بود  بچها برای هم از مهارتشان تو ماهی گیری می گفتند که ناگهان قلاب من تکانی خورد و یک ماهی من  گرفتم . واین خیلی شانسی بود چون همان طور که قبلا  هم گفتم من اصلا ماهی گیری بلد نبودم یکی از بچها که خیلی هم حاضر جواب بود برای اینکه کم نیاره به طعنه به من گفت که این ماهی که تو گرفتی کور بود."