امروز تصمیم گرفتم که چند خاطره از اقای کمالی بگذارم که  با اینکه خودشون پرشکوهی نیستند و فقط همسرشون پرشکوهی هستند عرق خاصی به پرشکوه دارند  و از خواننده های محترم  و خوب وبلاگ  هستند. با اجازه ایشون شما رو دعوت می کنم به خوانندن خاطراتشون:

خاطره اول مرغانه:

تقریبا 20 سال پیش بود و یکی دو سالی بود که ازدواج کرده بودیم ما اون موقع ماشین نداشتیم و فکر می کنم که عید بود و ما می خواستیم که بریم پرشکوه خدا بیامرز بابای زهرا زنده بود و ما هم هنوز شهرزاد رو نداشتیم. رفتم ترمینال آزادی برای گرفتن بلیط خیلی شلوغ بود و پیش هر تعاونی که میرفتم می گفتن که بلیط نداریم خلاصه بعد از مدتی که اینطرف واونطرف رفتن یک آشنا پرشکوهی پیدا کردم که توی یکی از تعاونیها کار می کرد و مسئول صدور بلیط بود برایمان دو تا بلیط جور کرد. خوشحال برگشتم خونه . فردای آون روز به اتفاق زهرا رفتیم ترمینال و سوار اتوبوس شدیم. صندلی ما ردیف چهارم پشت سر راننده بود و جلوی ما هم یک خانواده شمالی که دوتا بچه 5 و 6 ساله داشتند یک پسر و یک دختر بودند نشسته بودند. اون زمان هنوز اتوبان قزوین رشت ساخته نشده بود و تنها یک راه بود . قزوین را رد کرده بودیم وساعت 5 و6 بعد از ظهر بود که به تونلها بین راه رسیدیم. بچه های که جلوی ما نشسته بودند شیطونی می کردند و مادرشون هم سعی می کرد که آرامشون کنه که یک دفعه دختر بچه انگار چیزی یادش افتاده باشه برگشت واز مادرش پرسید که مامان مامان این اتوبوسه مگه مرغانه داره که هی میره تو طونل در میاد."

خاطره دوم گاو و موتور سوار:
 
زهرا پنج تا برادر داره و یک خواهر,خواهر ویک برادرش از خودش کوچکتر هستند و سه  تا از برادرش تو کومله ,لنگرود,ورشت معلم هستند . برادرش که تو کومله بود خیلی شوخ بود خدا بیامورز (بعلت بیماری قلبی فوت کرد)
این مطلب رو من از اون نقل قول می کنم (روحش شاد)
یک روز یک موتور سوار داشته می رفته که دوستش را می بینه بعد از سلام و علیک تصمیم میگیرن که با هم برن سر باغ. دوست موتور سوار هم ترک موتورسوار می شه و راه می افتند همین طور که تو راه می رفتن و با هم مشغول صحبت بودند یک وقت به خودشون می آیند ومی بینند که یک گاو وسط جاده است موتور سوار دست پاچه می شه و کنترل موتور از دست می ده وبا ضرب به گاو می زنه, گاوه می افته اون طرف وموتور سوار و دوستش هم یک طرف موتور سوار که بی هوش می شه ,اما دوست موتور سوار که آسیب کمتری دیده بود و به هوش بود می بینه که گاوه بلند شده و با عصبانیت داره پای سمت راستش می کش روی زمین , و الان که با شاخ حمله ور بشه به طرف اون , با صدای بلند خطاب به گاوه می گه به خدا من راننده نبودم اون راننده بود.