امروز اخرین جلسه کلاسم را  در این ترم تشکیل دادم. زود می گذرد عمر چند روز پیش یکی از اولین دانشجویانم را دیدم انتظار داشتم مدتها پیش فارغ التحصیل شده باشد که نشد بود اصلا بعد از ان روزی که من دیدمش دانشگاه را ترک کرده بود تا این ترم. او من را برد به ان روزها که دانشگاه در شیفت بعد از ظهر دبیرستانی تشکیل می شد و من وقتی درس می دادم  از کلاس به شالیزارهای اطراف اشراف داشتم  و اردکهای بازیگوش را می دیدم که شنا می کردند. دانشجویانم را به یاد می اورم اقای رییس بانک، خانومی که در بهیاری کار می کرد و همسرش به خاطر تصادف در زندان بود، همسر خانم م همکار من که او نیز ریاضی تدریس می کند، دانشجو جوان و با استعدادی که توی کلاس شاخص بود، اقای ح را که توی برگه برایم نوشته بود ریش و قیچی در دست من است. یاد حرف خواهرم افتادم که می گفت:

سرم را سرسری نتراش ای استاد سلمانی

که من در شهر خود سری دارم و سامانی

و خیلی ها دیگر. یادش بخیر اولین تجربه ها برای ادم فراموش نشدنی هستند.

امروز اخر یک اول بود چون این اولین باری بود که در این دانشگاه درس می دادم.

امیدوارم آخر هر اولی خوب باشد.