فکر می کنم تنها موجودی که همیشه نگران ادمه مادره. گاهی با اینکه می دونه نمی تونه کاری بکنه ولی نمی تونه نگران نباشه. حتی اگه ادم به قدر نوح هم سنش باشه برای مادرش هنوز هم بچه است و همیشه می ترسه این بچه شاید دست به یه حمافت یا ریسک بزنه. و همیشه قلبش برای فرزند می تپه.

فردا رو به همه مادران که دلشون برای بچه هاش می تپه و همیشه نگرانشون هستند تبریک میگم. خدا برای بچه هاشون حفظشون کنه و سایه اشون رو سر بچه ها باشه.

پی نوشت1: دیروز رفتم سر کلاس همزمان با من چند تا از دانشجوها وارد شدن یکی اومد طرفم تو مشتش چیز بود گفت: "استاد مشتتون رو وا کنید." حس کردم یه چیز سبز تو دستشه. دوباره گفت "استاد دستتون رو باز کنید دیگه." من هم دستم رو باز کردم اما با تردید. و تو دستم یه چند تا الوچه ریز کمی بزرگتر از غوره ریخت. خندم گرفت گفتم "مال دانشگاه است؟" گفت "اره استاد." یه مرتبه یکی از دانشجو از اون طرف پرید وسط حرف و گفت: "نه دزدیه مال همسایه است شاخه اش اومده تو دانشگاه چیده. " خب دیگه هدیه روز استادمون شد چند تا الوچه باغ همسایه. خدا رو شکر صاحبش نیومده بود دنبال الوچه ها تا از حلقوممون بکشه بیرون.

پی نوشت2: ماهی ابی در جستجوی نمو رو یادتون هست که حافظه نداره. یه دانشجو دختر دارم که من رو یاد اون میندازه. دیروز دیدم داره حرف میزنه و می خنده. من هم گفت بلند بگو ما هم بخندیدم. گفت :استاد من بهش گفتم این الوچه های که به ما دادی تمیزه؟ میگه اره فقط قبل چیدن رفته بودم دستشویی دستم رو نشستم. یعنی من می بینی فکر می کردم الان خجالت میکشه حرف نمیزنه.ولی عین مکالمه اش رو به من گفت من هم از حرفش زدم زیر خنده.

پی نوشت3: اومدم از الوچه ها عکس بگیرم بزارم تو وبلاگ به مامان میگم الوچه هام چی شد مامان میگه اونها رو ریختم دور قابل خوردن که نبود.

آخر نوشت: فردا روز مادره و پس فردا روز معلم چون فردا و پس فردا نیستم مجبورم درباره این دور روز امروز پست بزارم.