گه گاهی که به آدمها که خوبی یک طرفه می کنم و بعد نتیجه آن می شود که او وظیفه می پندارد یا قدر نمی داند به این نتیجه می رسم که محبت کردن کار بدی است. اما بعد از اینکه به نحوه رابطه مان می نگرم به این نتیجه می رسم که من طریق درست محبت کردن را نمی دانم محبت چیز بدی نیست ولی محبت این نیست که انقدر بی دریغ باشد که طرف حتی احساس نیاز به محبت کردن نکند. یا اینکه اینقدر مستمر باشد که به مانند یک وظیفه گردد. محبت به قول رها باید به اندازه باشد. همان قدر که بی مهری و بی توجهی به اطرافیان موجب تنهایی و انزوا می شود مجبت بی دریغ هم موجب می شود گاهی به جای اینکه اطرافیانمان را در کنارمان حفظ کنیم انها را بیشتر از پیش از خودمان دور می کنیم زیرا فکر می کنیم انها ادمهای قدر نشناسی هستند که خوبیها را نمی بینند برای همین انها را از خودمان طرد می کنیم بعد از محبت وافری که به انها می کنیم.

پی نوشت: تنها دلیل نوشتن این مطلب خواندن مطلب رها عزیز بود مطلب او خیلی کامل و دقیق بود شاید بهترین کار این بود که به نوشته او چیزی نمی افزودم اما من نتوانستم این حس عجیب نوشتن را در خودم کنترل کنم و این شد که این را نوشتم.