اول نوشت: نظرتون درباره این کیف چی؟

1) کیف سپیده رو یادتون هست و یادتون هست گفتم این هفته پیچ دهنه کیف رو گرفتم متاسفانه یکی از پیچهاس که استفاده کرده بودیم بلند بود و هر چقدر سعی کردیم نتوانستیم باز کنیم برای همین تصمیم گرفتم کیف را پیش کیف ساز ببریم که پیچ رو باز کند متاسفانه امروز که رفتیم کیف ساز قفل دهنه کیف را شکسته بود. و من مجبور شدم دهنه کیف سپیده رو عوض کنم.ناراحت

2) پنجشنبه با مریم رفته بودیم خریدها و کارهای اخر سال را انجام دهیم که دوست مریم که قرار بود هفته قبل با مریم کوه برود و کوه کنسل شده بود زنگ زد که می خواهد این هفته کوه برو و ایا مریم می ایید یا نه. مریم گفت باید برود کارخانه. گفت خواهرت چی؟ اینجا منظورش من نبود مرضیه بود که قرار بود هفته قبل بیاد. مریم گفت اون هم به خاطر اینکه اداره شون ازمون استخدامی برگزار می کنه مراقب ازمونه. توضیح داد من هم جمعه ها کلاس دارم. ده دقیقه بعد تماس دوست مریم. از دانشگاه با من تماس گرفتن کلاس جمعه ام به شنبه منتقل شده. جای بسی خوشحالی. بعد با تماس با سامره که کوهیاره گروه کوهنوردی تونستم ثبت نام کنم و منی که قرار نبود هفته قبل به کوه نرم رفتم کوه و مریم و مرضیه که قرار بود برن کوه نتونستن برن. 

به زودی عکس کوه رو میزارم خیلی روز خوبی بود. یه دوست جدید پیدا کردم شاید یه کم از من بزرگتره ولی راحت تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

3) لحظه اول که خودم رو می خواستم به دوست مریم معرفی کنم( من دوست مریم تا حالا ندیده بود و برای اول می دیدم) وقتی پرسید دانشجویی گفتم اره دانشجوی دکترای ریاصی دانشگاه فلان تهران. گفت چه جالب تو همین هفته یه خانومی برای پسرش رفته خواستگاری یه دختری که دانشجو دکترای ریاضی دانشگاه فلان تهرانه. شما اون دختر نیستید؟ من گفتم نه من نبودم. خنده ام گرفته بود از این همه تشابه.

4) رفتم کارخونه خیلی تغییر کرده بود همه چیز  ساختمونش تولیدش اتاقاش و حتی روابط ادمهاش. خیلی ناراحت شدم وفتی خواستم با بچه ها عکس بگیرم بچه ها نیومدن. با اصرار رفتم دنبالشون باز هم یه عده نیومدن.