روز سه شنبه:

اس ام اس خانوم ر به دستم رسید:

"سلام کلاس دکتر ع فردا صبح ساعت 8 و ساعت 10 امتحان و ساعت 2 کلاس ددکتر ب برگزار میشود."

بله کلاس چهارشنبه هم علاوه بر امتحان جور شده بود و من نگران رسیدن به بلیط عصر فردا بودم. 

بامداد چهارشنبه ساعت 1:

سوار اتوبوسم و در گوشم استادم روایتی از درس را می خواند و من را می برد در بعدی دیگر از درس. دارم با هدفن رشته ای از درس را به مغز می رسانم.

ساعت نا معلوم:

بیدار می شوم اتوبوس ایستاده است در مکانی نامعلوم همسفران خوابند من بیدار نگران بودم آیا من به امتحان فردا می رسم که بعد از ده دقیقه راننده سوار می شود و حرکت می کنیم. وقتی به عوارضی قزوین می رسیم از عمق فاجعه خبر دار می شوم ماشین جوش آورده بود و توقف به این خاطر بود.

ساعت نامعلوم:

از ترمز ناگهانی بر می خیزم مثل اینکه اتوبوس دیگری از راست سبقت می گرفت که اتوبوس ما فرمان چرخانده بود و ترمز کرده بود. 

صبح چهارشنبه ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه:

من از خواب بر می خیزم مثل اینکه بعد از آن ترمز خوابم برده و الان دم در ترمینال آرژانتین برخاسته ام.

صبح چهارشنبه ساعت شیش:

از نماز خانه ترمینال خارج می شود و مطمئن شده ام خانوم ر دیرتر از این حرفها می رسد با بی ارتی راهی مترو می شوم.

صبح چهارشنبه ساعت 6 و نیم:

از مترو خارج می شوم چند قدم  تا پل میروم به علت ساخت و احداث پل راه بسته است. از پلیسی که راه را بسته می پرسم روی پل هم بسته  است که می گویید نه طول پل را می روم چشمتان روز بد نبیند بله روی پل هم بسته بود مجبور می شوم اول صبح کنار بزرگراهی  که کسی در آن نیست راه بروم تا به اولین ورودی برسم که چندین مسافر منتظر ایستاده اند. در مدت پیاده روی در دل به پلیس فحش می دادم.

صبح چهارشنبه ساعت از 7 تا 8 و نیم:

در سلف سرویس دانشگاه تنها من و مردی دیگر که چایش را می خورد نشسته ایم که آقای د وارد می شود.

-سلام

-سلام

-خوبید؟ چه خبر؟

-ممنون خبر سلامتی.

-با درس چی کار کردید تمرین فلان رو حل کردید؟

-نه شما چی؟

- من از 6 مورد یه مورد ثابت کردم که هست یکی رو هم ثابت کردم که نیست. در مورد خاصیت بعدی همه رو ثابت کردم. 

-می تونم ببینم.

تا بقیه همکلاسیهام بیایید آقای د یک خلاصه برای خودش برای امتحان برداشت. آقای ی وارد شد باز هم سلام و علیک و احوال پرسی و پرسش از تمرینها.  در مورد تمرین مورد نظر که بحث شد آقای ی به راه حل تمرین شیش تایی دومم ایراد گرفته بودن که از تعریف معادل استفاده کرده بودم.  من هم قبول کردم روی جواب سه سئوال آن خط کشیدم. او هم مروری به تمرینها کرد. آقای م با عصا وارد شد. دید که بقیه دارند چیزی می خوانند گفت این چی؟ گفتم حل تمرینها ست ولی چند تا اثبات نشده او هم حل تمرینها را از من گرفت و آن را مطالعه کرد. خانم ر با تاخیر رسید بعداً فهمیدم ماشین را اشتباه سوار شده بود. دید بقیه می خوانند گفت این چیه گفتم همون تمرینی که راه حلش رو گفته بودی از معادلش حل کردم اما اقای ر میگه غلطه خانم ر خیالم را راحت کرد که راهم درست است. نمی دانم چرا ولی او هم از روی راه حل من دوباره مسئله را خواند. داشتم می گفتم جمع ما جمع بود بجز خانوم ف. او هم امد و اخرین نفری بود که ان تمرین را خواند. فکر کنم همه جو گیر شده بودند دیدن بقیه می خوانن گفتن از قافله عقب نمانند.

ساعت هشت و نیم صبح:

آقای دکتر امد تا ده  درس داد و من سر کلاس اینقدر خوابالو بودم که خانوم ر همونجا گفت این چه وضعی داری همش خوابی سر کلاس.

ساعت 11 صبح:

برای مرور و خوردن یک چای کمی دیر به سراغ مسئول آموزش ریاضی برای امتحان رفتیم چون قبل کلاس اقای دکتر ، خانوم مسئول آموزش به اقای م زنگ زده بود که بعد کلاس امتحان است و با عجله بیایید بالا. 

امتحان در کتابخانه برگزار شد کتابخانه من می گوییم شما می شنوید سه عدد میز کتابخانه ای کل قرائت خانه بود من و خانوم ر روبروی هم بودیم. خانوم ف و آقای ی و  اقای م و اقای د روبروی هم نشستیم. برگه را که دادن سئوال اول یک تعریف بود بعد دو مثال از آن را می خواست که اسم انها را برده بود و ما باید بررسی می کردیم در این تعریف چرا صدق می کند من اولش اسم مثالها را شنیدم فرمولشان یادم نمی امد می خواستم از خانوم ر بپرسم که فکر کرد من غلط گیر می خواهم. بعد امتحان فهمیدم او هم بلد نبود ولی خدا رو شکر من در طول امتحان یادم آمد وگرنه مسئله ای که می توانستم حل کنم نیمه می ماند. دومین سئوال همان سئوالی بود که قبل از امتحان همه خوانده بودن و جوابش را از من پرسیده بودن. سئوال سوم نه خودش نه علایمش اشنا نبود. سئوال چهارم هم اثباتش خیلی روی هوا در کلاس انجام شده بود و خیلی مستدل نه در کتاب بود و نه استاد گفته بود ولی بدیهی بود که درست است. سئوال پنجم هم چیزی را می خواست که مثل قبل درست بود ولی اثبات ان بدیهی به نظر می امد . سئوال چهارم و پنجم را تا توانستم توضیح دادم و استدلال اوردم سئوال اول را هم که به یاد اوردم سئوال دوم رو هم که راه حلش خودم به بقیه داده بودم فقط مانده بود سومی که به نظر من غلط بود من رو به خانوم ر که این غلط نیست که مراقب شاکی شد که چرا حرف می زنم گفتم سئوال غلطه. بعد از کمی صحبت با مراقب به اقای دکتر زنگ زدن و بعد از تماس آقای دکتر با خانوم ر سئوال سه حذف شد هم غلط نوشته شده بود هم مبحث درسی ما نبود.

ظهر چهارشنبه ساعت دوازده و نیم تا سه:

از در امتحان بیرون امدم  کلاس آقای دکتر هم کنسل شده بود و به بعد عید موکول شد ولی به خاطر دریافت کتاب که قرار بود پیک موتوری بیاورد منتظر نشستیم که یک و نیم دو شد دو و دونیم و اخر ما نزدیک سه به همکلاسم پول را سپردیم تا کتاب را بگیرد اگر نشد بدهد به نگهبانی تا او کتابها را بگیرد.

ساعت سه ونیم هفت تیر:

وسط میدان هفت تیر ایستاده ام و به الهام زنگ میزنم شرمنده ام که قرار امروزم به خاطر اینکه من باید به کوچه صف بروم بهم خورده و کادو تولدش که با تاخیر می خواستم به دستش برسانم هنوز در ساک دستیم است.

ساعت چهار:

در انتهای کوچه صف یک لوازم کیف  سازی پیدا می کنم فروشنده بد خلق و بد اخلاق است و اگر در عسل شناور شود باز هم قابل تحمل نیست. پیچهای دهنه کیف می خواهم و کمی قفل و زنجیر متعلقات چون کیف سپیده چیزی که کم داشت و شما متوجه اش نشدیدی همان پیچهای داخلی بود که من با نخ وصل کرده بودمش.

ساعت چهار و چهل دقیقه در مترو سعدی منتظر اتوبوسم.

ساعت پنجم و ده دقیقه :

وارد رویال سفر می شوم اقای م با عصایش سرش خمیده و خسته نشسته است سلام می کنم و چرتش پاره می شود و از او سراغ کتاب را می گیرم که امده بود فقط ده دقیقه بعد از رفتن ما. اقای م تشکر کرد از بابت سئوال دو که حلش را قبل ازامتحان به او داده بودم. رو می کند خیلی خسته اید چشمهایتان دارد می رود راست می گوید من از خستگی نا ندارم.

پنج و بیست دقیقه بلند می شود که ببیند بلیطی گیرش می ایید چون قول بلیطی را به او داده بودن. من هم پنج دقیقه بعداز رفتنش از رویال خارج می شوم که همان دم در دیدم اقای م را می بینم با اقای ی صحبت می کند بله ایشان هم بلیط گیرش نیامده بود فقط من بلیط داشتم چون یک هفته قبل با بلیط رفت خریده بودم.

ساعت پنج و نیم:

اتوبوس حرکت کرد

ساعت و شیشم ونیم:

اتوبوس جلو برج میلاد

ساعت هشت و نیم:

اتوبوس از کرج خارج شد.

ساعت دوازده و نیم من در خانه بودم.