فردا صبح امتحان دارم امشب راهیم و یک هفته است که حس درس خواندن ندارم. قرار بود هفته پیش امتحان بدهیم که همکلاسیم انفولانزا کرد و با استاد حرف زد امتحان موکول شد به فردا.

در این هفته که گذشت کلی مطلب هست که می توانستم بگویم که فقط بسنده کرده بودم به کیف دوزیم. مثلا  یکی از کلاسهایم که  جمعه بود و من بی خبر از امتحان کنکور دکترا به دانشگاه رفته بودم و دست از پا درازتر برگشته بودم به خانه. یا اینکه دیروز نیم ساعتی در کلاس نشستم و دانشجویانم نیامدن. یا اینکه الهه دوست عزیزم کنکور دکترا را فقط به خاطر بدی اب و هوا و بسته بودن جاده از دست داد. (خیلی ناراحت شدم یک سال سعی فقط به خاطر یک پیشامد ناخواسته به هدر رفت.) یا اینکه این ترم در دو دانشگاه جدید تدریس را شروع کرده ام. یا متاسفانه به چرم حساسیت داده ام.

بجز این حرفها که روز مرگی بود یک موضوعی را دوست دارم بیان کنم ولی به خاطر حاشیه ساز بودنش و مطمئنم که بعضی از دوستان به خودشان می گیرند و این وبلاگ می شود جنگ جهانی چندم. موضوع را ننوشتم. یک از دلایل اصلیم به غیر از آنکه گفتم این است که برای بیان مطلب احتمالا مجبورم از یک مثال عینی یعنی خودم استفاده کنم. بعد ان موقع می ایید روی شخصیت و موقعیت اجتماعی من بحث می کنید که ممکن است بعضی حرفهایتان من را برنجاند یعنی حرفهای که دوست ندارم را بشنوم و کدورتی رخ دهد. برای همین به جز ان روز مرگیها این موضوع را هم بیان نکردم.

این را نوشتم تا بگوییم من برای اینکه درس نخوانم حالا به هر دری میزنم حتی نوبت ارایشگاه گرفته ام برای کوتاهی مو. این پست را هم برای اینکه فاصله ای بین درس خواندن بی اندازم نوشتم.