من تعصب قومی و قبیله ای رو دوست ندارم واصلا نمی خوام بگم فلانی چون ترکه یا کرده و یا لره و یا فارسه و یا گیلکه اینجوری و او نجوری. اما به خاطر  همنشینی با یه سری از هم اتاقیهایم تو خوابگاه دید بسیار منفی نسبت به لرها پیدا کرده ام مثل دید منفی مریم به کرمانشاهیها که هر چقدر من می خوام اصلاح کنم و بگم من خیلی دوستانی خوب کرمانشاهی داشتم و دست و دلباز بودن مریم تو کتش نمیره میگه از کرمانشاهیها خسیستر وجود نداره.

خب واقعیت امر این دوستای لر من وقتی وارد اتاق شدن من تنها کسی بودم که از سال قبل تو اتاق بودم بهترین تخت و کمد در بهترین نقطه اتاق مال من بود. اونها هیچ اعتراضی به این موارد نداشتن. پس میگید سر چی باهاشون دعوات شده که دل خونی داری. می خوام بگم اصلا من باهاشون دعوا نکردم به جز یه بار که تذکر لسانی بهشون دادم. حتما میگید چی من رو ازار داده؟ تنها چیزی که من رو ازار می داد نگاهشون به دنیا بود. هنوز هم عصبانی میشم از نگاهشون. میگید نگاهشون به دنیا چیه؟ خب ایدلوژی و جهان بینیشون. واقعا درک نظریاتشون برام قابل هضم نبود. 

خب دیدگاهشون درباره زنها من رو رنج می داد. مثلا خواهر 19 ساله یکیشون ازدواج کرده بود یعنی یه سال از ما کوچیکتر بود(من اون موقع 20 ساله بودم) چون بعد یه سال بچه دار نشده بود مورد سرزنش شوهرش و خانواده خودش واقع شده بود. اون یکی هم خواهرش چند سال بود بچه دار نشده بود خیلی نگران این بود که زندگی خواهرش از هم بپاشه. خود همون دوستم یکی از ارزوهاش داشتن چهار تا فرزند بود دوتا دختر دوتا پسر. یکی از همین دوستان هم تا وقتی برادرش نمی اومد دنبالش نمی تونست بره خونه. جالب اینکه برای دوستانم قابل هضم نبود یه دختر بره خیابان انقلاب و کتاب بخره. 

این نگاهشون من رو ازار می داد. بگذریم که من لیدرشون بودم و از شاه کوران بودم خوشم نمیاد. مثلا من باید دستور می دادم ظرفها شسته بشه یا غذا و چای کی و چه جوری درست بشه. شاید من هیچ کدوم از این کارها رو نمی کردم و فقط دستور می دادم اما اگه سر بر می گردوندم یادشون می رفت و مسئولیت پذیر نبودن. یه خاطره بگم من برای تعطیلات قبل امتحان رفته بودم وقتی اومدم دیدم تمام اتاق مثل یه زباله دونی شده پتو رو وسط اتاق پهن کرده بودن و پر از کاغد و پوست تخمه بود لباسهای چرک همه جا روی تخته ها بود و هیچ ظرف تمیزی وجود نداشت. واقعیت امر حرف گوش کن بودن و اون روز عصر مجبورشون کردم اتاق رو تمیز کنند مثل دسته گل.

بد ترین قسمت ماجرا این بود که به خاطر چیزی که حدس می زنم چیزی نبود و کسی بود دعوا می کردن و وقتی من می رفتم خونه و بر می گشتم قهر بودن. کار من ریش سفیدی و آشتی دادن بود. سر انجام یکبار دو هفته رفتم و وقتی برگشتم کاسه و کوزه ان یکی را این یکی ریخته بود داخل راهرو. و وساطت من هم کارگر نشد. تصمیم گرفتم آنها را بگذارم به حال خودشان و به اتاقی بروم که دو نفر از آن با یک نفر دیگر قهر بود. در نظر بگیرید وضعیت اتاقم چه جور بود که با انتقال به ان اتاق من خوشحال بودم.

حالا من چنین دید به لرستان دارم دید بسیار بد. جامعه از نظر اجتماعی بسته و محلی که برای زندگی زنها اصلا مناسب نیست. 

چرا من این همه صغرا و کبرا چیده ام چون می توانم برای هیات علمی دانشگاه لرستان اقدام کنم ولی به خاطر این نگاه مرددم در این کار. چون حتی لرستان بهترین مردم دنیا را هم داشته باشند به خاطر دیدگاه من هر رفتار انها برای من آزار دهنده خواهد بود. شما بودید چی کار می کردید؟

پی نوشت: من نمی خواهم بگم لرستان بدن می خوام بگم من دید بدی دارم.