مثل اینکه همین دیروز بود که من بچه بودم و کفشهای پدر بزرگ را مخفی می کردم تا پیش ما بماند و هر بار افاقه نمی کرد اگر تصمیم بر رفتن داشت می رفت. پدر بزرگ مرد مستقلی بود بعد از مرگ مادر بزرگ زیر باز حرف هیچ کس نرفت و پیش ما نماند برای مردی به سن او آشپزی کردن از هر کار یدی سخت تر بود  اما نمی خواست استقلالش  زیر سئوال برود.

تا اینکه حادثه کذایی پیش آمد. سالها به پدر بزرگ گفتیم این راه پله ات خراب است از ان استفاده نکن اگر می خواهی بروی روی تلار راه پله آن طرفی هست یا این را تعمیر کن یا بیخیالش شو ولی گوش نکرد و اخر همان راه پله موجب زمین خوردنش شد و بروز بیماریهای بعدیش.

چهار سال آخر سالهای سختی برای او بود سالهای که دیگر آن حافظه قوی را نداشت دیگر آن حافظ کل قران نبود دیگر نمی توانست بیتی از حفظ بخواند و حتی نوه هایش را به خاطر نداشت.

روزگار نا مرد است مردی با آن قدر حافظه را به آن روز نشانده بود. و حال یک سال است که او را در سینه خاک در قبر مادرش بنا بر وصیتش دفن کرده اند.

پی نوشت: مرگ در سایه نشسته است به ما می نگرد  ریه های خوشبختی پر اکسیژن مرگ است.