حال نوشت: الان از راه رسیده ام و خسته ام و توی رختخوابم زیر پتو دراز کشیده ام و لبتاپم را گذاشته ام جلویم و این نوشته را تایپ می کنم.

اول نوشت: من اعتقاد دارم اگه زمانی مُردم و به جایی نرسیدم هرگز به خاطر این نبوده که تواناییش را نداشته ام (این را به اعتماد به نفس بالاییم نسبت بدهید که فکر می کنم از عهده هر چیزی بر می ماییم.) بلکه به خاطر این بود که خیلی از کارها را به بعد موکول کردم و همیشه فکر می کنم زمان دارم و زمان در نگاه عملیم چیز مجانی است. واقعیت امر هر موقع زمان کمتری داشته ام با جدیت بیشتری کار را به ثمر نشانده ام در هر مورد از زندگیم همین بود اما من درس بگیر نیستم برای همین هم هست در بعضی از موارد در بعضی زمانها از بقیه عقب مانده ام ولی وقتی تصمیم گرفته ام  تواانسته ام. راستی یه نکته هم این است که بعضی کارها را باید در یک زمان مشخص انجام داد دیر که انجام بدهی دیگر بی فایده است مثل اضافه کردن شکر به چای سرد است از دهن افتاده است و طعمش را بر نمی گرداند.

این همه صغرا و کبرا چیدم که بگوییم امروز و دیروز با استاد چانه زدیم نشد که وقت بخریم و مجبورم با شدت و حدت بیشتری درس بخوانم امتحان سر جایش باقی مانده است و من این تصور وقت دارم را باید بگذارم کنار.

پی نوشت: دیشب خانه الهام دوستم بودم فکر کنم الهام را بشناسید به جرات می توانم بگویم بهترین دوستم که سابقه دوستیمان به 12 سال می رسد. صبح هفت و نیم کلاس داشتم و چون تمام دانشجویان طالب درس به دلایل شخصی رفته بودن منزل و تنها من و یکی از اقایان امروز سر کلاس می امدیم مجبوراً خودم را باید هفت و نیم میرساندم به کلاس. برای همین شیش و بیست دقیقه از اپارتمان الهام بیرون امدم ولی بیخبر از این که در ورودی بسته است واقعا شرمنده شدم نمی خواستم الهام و اقای دکترا را بیدار کنم اما وقتی به حیاط رسیدم فهمید که در ورودی بسته است و مجبور شدم زنگ بزنم تا اقای دکتر بیایید در را برایم باز کند.

دقیقا ان موقع که بیرون امدم فکر می کنید کی رسیدم ؟هفت و سی و سه دقیقه. استاد کی تشریف اورد؟ هشت و نیم و فکر می کنید همکلاسیم کی امد؟ ساعت نه. شما بودید نمی خواستید استاد را یه نوازشی بکنید.