بعد از شعر دیروز، دیشب یه خواب دیدم که مثل واقعیت بود با خانواده همدان رفته بودیم. سه تا ماشین بودیم لحظه به لحظه تو مهمانسرای اداره همدان خواهرم به خوبی یادم هست. مثل اینکه چند روز بودیم و تصمیم داشیم از همدان بریم به یه شهر دیگه استان همدان.

وسایلمون رو داشتیم جمع می کردیم که به خاطر اینکه خواهرم کفشم رو برنداشته بود و یادش رفته بود و تو مهمانسرا جا گذاشته بود و من خودم برش داشته بودم بگو و مگو مون شد چون اون کفش رو قبلا پوشیده بود. تو راه بودیم که حالم بد شد من رو بردن دکتر و دکتر با یه آمپول یه نمونه از شکمم گرفت و همونجا آزمایش کرد گفت سرطان معده دارم گفتم نه. من سه سال پیش آندسکوپی پیش دکتر ا. انجام دادم و من مشکلی نداشتم. (واقعا این اتفاق تو واقعیت افتاده) گفت شاید تو این سه سال دچارش شدی. به خودم می گفتم ای کاش  تو وبلاگم می نوشتم دارم میام همدان حالا چی بنویسم که من چه بلای سرم اومده. بعد من رو تو همون مطب بستری کردند و و یه مایعی تو دهنم ریختند تا یه نمونه از معده ام بگیرند. حس بی حسی تو دهنم احساس می کردم کم کم چشمم سنگین شد و خوابم برد. 

صبح که بیدار شدم نگران بودم و گنگ و خوابدیده. بعد یاد شعر دیروز افتادم و با خودم گفتم ای کاش اون وسط یکی من رو بیدار می کرد.