جنگلی از کلمات وحشی بود

حرفهایی که من را سرود

من ساکت مثل همیشه کم توقع ایستاده بودم

در تند بادی که توفع داشت رها کنم

همه نخواستنها را 

.....

به جای نقطه چین های بالا

جاری بود واژه

 

سیلاب شک بود

اما 

انقلاب یقین

تخریب کرد

 

 و من 

روزگار می گذارانم

بی آنکه بخواهم 

بی آنکه نخواهم

بی آنکه تو باشی

روز گار هم من را میگذارد بگذارنم

 

شاید حرفهای بالا  رویا باشد

شاید  کابوس 

اما فرقی نمی کنند هر دو خوابند

فریاد بزن از خواب برخیزم.