وقتی از دانشگاه اومدم دیدم کسی خونه نیست. دو بسته پستی که روی میز عسلی رو دیدم خوشحال شدم که دوستان تولدم رو به یاد داشتن و یاد من بودن. رفتم تو اتاق خواب روسری مشکی روی تخت رو دیدم دلم گواهی بد داد. می شناسم می دونم روسری مشکی خونه ما هیچ وقت بیرون نمیاد تا خدای ناکرده اتفاق بدی بیفته.

وای چقدر آدمهای به یه آه و دم بسته اند به همین سادگی به همین راحتی عمو رفت بر حسب یه اتفاق بر حسب یه حادثه. چقدر دردناک بود رفتنش.