درباره نویسنده
پرشکوه
درباره ام اگر دقیق می خواهید بدانید وبلاگم را بخوانید همه چیز حتی چیزهای که نمی خواهم به کسی بگویم در آن یافت می شود اگر در این وبلاگم نیافتید در وبلاگ بلاگرم می یابید. http://parshkooh.blogspot.com/
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پرشکوه
صفحات اختصاصی
  • خانواده های پرشکوه
  • آرشیو
مطالب اخیر
  • بعد از سه سال
  • پس فردا نتایج
  • امروز نتایج
  • دیروز نتایج
  • سومین ازدواج 91
  • پشتکار
  • بعد از تنبلی
  • تاریخ خاردوار
  • اسناد قدیمی
  • دروغ گفتن عاقبت نداره.
کلمات کلیدی مطالب
  • روز نوشت (۱۸٠)
  • خاطره (٢٩)
  • پرشکوه (٢٠)
  • دانشگاه (۱٩)
  • سفرنامه (۱٩)
  • حج (۱۸)
  • تبریک (۱٦)
  • بحث (۱٥)
  • محمد (۱٤)
  • پیک نیک (۱٤)
  • شعر (۱۱)
  • وبلاگ (۱٠)
  • تولد (٩)
  • عکس (٩)
  • کتاب (۸)
  • تربیت معلم (٧)
  • دانشگاه ارومیه (٧)
  • فیلم (٦)
  • خواب (٥)
  • بازی (٥)
  • دبیرستان (٥)
  • ریاضی (٤)
  • ایمیل (۳)
  • دبستان (۱)
  • شرلوک هولمز (۱)
  • مدرسه (۱)
  • تبلیغ (۱)
  • معرفی (۱)
  • تسلیت (۱)
  • راهنمایی (۱)
  • بازی وبلاگی (۱)
  • داستان (۱)
  • نقاشی (۱)
  • گیلکی (۱)
  • سینما (۱)
  • موسیقی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
دوستان من
کدهای اضافی کاربر



دست نوشت
بعد از سه سال
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/۳/٦

هورا آخرش یه افسر پیدا شد از جون شما سیر بشه و من رو قبول کنه حالا من هم به جرگه راننده ها پیوستم عجب افسر ماهی بود فهمید من رانندگی یاد گرفتم اذیت نکرد و به دو تا از اشتباهاتم گیر اساسی نداد حتی از یکی از کار اموزهای که با من امتحان می داد دو بار پارک دوبل گرفت با اینکه اولین پارکش رو بد از اب در اورده بود و می خواست پیاده اش کنه ولی خواهش کرد دوباره ازش امتحان گرفت و متاسفانه اون پارکش هم بد از اب در اومد.

من هم بعد از اون  شروع کردم به رانندگی اولش حرکت کردم یه کم بالاتر گفت دور بزن برگرد با همون ماشینی که این خانوم پارک نتونست بکنه پارک دوبل کن رفتم اونجا دیدم  تو این فرصت پشت اون یه ماشین پارک شده. گفتم چی کار کنم دید راه باریکه گفت یه دور دو فرمونه بزن یه دور دوفرمونه زدم دو تا ماشین که اون سمت پارک کرده بودن راه رو بسته بودن خدا رو شکر خوب از اب در اومد بعد گفت با همون ماشین استیشن که دومین دوبل نفر قبلی من با اون بود یه دوبل بکنم خدا رو شکر دوبل رو خوب از اب در آوردم اما لحظه اخر پام از رو کلاج ول شد و ماشین خاموش شد. از خاموش شدن ماشین با ارفاق گذشت. گفت حالا یه کم دنده عقب برو دنده عقب که رفتم گفت از پارک در بیا. از پارک داشتم در می اومدم گفت حواست کجاست این ور رو نمی پایی گفتم حواسم به این سمت بود که ماشین نیاد برای اون خاموشی و این دقت نکردنم دو تا تیک زد.

هیچی نگفت قبولم یا نه؟ ولی از لحنش فهمیدم که قبول شدم. گفت برگرد به محل آزمون خیالم راحت شده بود گاز دادم و سرعت گرفتم جلو محل امتحان نگه داشتم. موقع پیاده شدن گفت تو هم قبولی. خیالم راحت شد.

پی نوشت: من هرگز از ترفند سفارش خوشم نمیاد اما تصمیم گرفتم این بار یه سفارشی بکنم. از معلم رانندگیم پرسیده بودم افسر کیه اون هم یه اسمی رو گفت و گفت جدید اومده. من هم امروز که رفتم امتحان از منشی که پرسیدم گفت نمی دونم جدیده. فکر کردم چون جدید اومده همون اسمیه که معلمم گفته. پس به اون آشنامون گفتم که پیش افسر فلانی سفارش من رو بکن. جالب اینه افسر که خودش رو معرفی کرد یکی دیگه بود متوجه شدید که من پیش یه افسر دیگه سفارش شدم. اما از این اشتباهم خوشحالم که با تلاش خودم قبول شدم نه با سفارش یکی دیگه.

نظرات ()



پس فردا نتایج
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/۳/٤

"انتخاب" گاهی از این کلمه بدم می اید. گاهی دوست دارم به جبر انتخابها صورت بگیرد تا مسئولیت انتخابم را به گردنم نباشد. گاهی از این مختار بودن در حالی که محدودی خوشم نمی اید. مختاری هر چیزی را می خواهی بگزینی اما ممکن است صلاحیت انتخابت را رد کنند و حذف شوی و شامل آن انتخاب نباشی. پس باید محتاط باشی یعنی چیزی را بگزینی که احتمال دارد رخ دهد و همان گزینه ای باشد که دوست داری. اما جامع شرایط همیشه موجود نیست و باید بین بد و بدترین یکی را بگزینی. باید گزینه ای را پیدا کنی که همه شرایط در آن حداکثر حالت مطلوب باشد.

در درس تحقیق در عملیات با کمک همه محدودیتها دستگاهی از معادلات خطی می نویسیم و حالت بهینه را می یابیم یعنی حالتی که بتوان  در آن همه محدودیتها در بهترین وضعیت باشد. حالا من نقطه بهینه را می خواهم.

گیجم گیج انتخاب 138 رشته در شهر ها و دانشگاه های مختلف.  می توانم  50  رشته را انتخاب کنم. اما من جبر یعنی رشته ام را دوست دارم پس 58 انتخاب می ماند.

بهتر است بگویم  دوست دارم در زمینه گرایشم کار کنم پس 58 تا می شود 10 گزینه. 10 انتخاب کم است روی همان 58 رشته کار می کنم مشکل این است که دیگر نمی خواهم دور بروم یعنی ارزشش را ندارد از دوری نمی هراسم اما از نبودنم خانواده خسته شده و من را به ماندن در رشت یا شهرهای نزدیک ترقیب می کنند این طور که پیش می رود به جز چند شهر چیز نمی ماند که خیلی ها حتی جبر ندارند.

گیجم گیج. یک روز از چهار روز رفت دل به فردا سپرده ام  که چه خواهم کرد با انتخاباتم. می ترسم یک چیز دیگر انتخاب کنم و شب اسوده بخوابم و فردا از صندوق چیز دهشتناکی در اید. دهشتناک هر چیز ناخواسته ایست.

نظرات ()



امروز نتایج
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/۳/٢

علی امروز یه کاری داشت که باید ساعت 8 می رفت بست می نشست تا کارش انجام بشه ولی از طرف دیگه تو اداره جلسه داشت من قبول کردم آن کار را انجام بدم. برای همین ساعت 8 قرار بود توی اون اداره باشم. این رو داشته باشید تا دوباره برگردم به اول حرفم.

قرار بود امروز سازمان سنجش نتیجه دکترا رو تو سایت خودش بزنه. اما چون این مملکت هیچ چیز سر وقتش انجام نمی گیره برای همین از دیشب چندین بار به سایت سنجش رفتم خبری نبود. صبح هم هنوز تو رختخوابم بودم با موبایل چک کردم دیدم نیومده. بنا بر بند بالا من باید می رفتم اون اداره بست بشینم کار رو انجام بدم که نشد. ساعت نه هم کلاس رانندگی داشتم از نه تا یازده وقتی پشت رل نشسته بودم منتظر زنگ موبایل بودم اما دریغ از یکی. یادم رفت توضیح بدم من به جفت خواهرهام سپرده بودم که برام نتیجه رو نگاه کنند. وقتی گشت تو شهر تموم شد. گوشیم رو دیدم ای دل غافل 5 تماس بی پاسخ. مطمئن شدم قبول شدم چون اگه رد می شدم یکی زنگ می زد یا می گذاشتن برگردم اومدم تماس بگیرم گوشیم شارژش تموم شد. حوالی اموزشگاه 3 تا کافی نت هست هر سه بحمدا... پی روزی نبودند و من مجبور شدم سوار تاکسی بشم تا یه جای دیگه کافی نت پیدا کنم. رفتم کافی نت و خدا رو شکر راحت رفتم سایت سنجش. دیدم بله قبول شدم درسته اون چیزی که فکر می کردم نبودم اما از خوان اول رد شدیم بریم خوانهای بعدی چه خبره.

تو کافب نت گوشی رو شارژ کردم از کافی نت خارج شدم به خواهرم زنگ زدم. گفتم چه خبر؟ گفت قبول نشدی؟ گفتم: نتیجه رو می دونم. گفت: از کجا؟ گفتم  کافی نت رو برای این روزها درست کردن.

پی نوشت: یکی از نشانه های قبولی داشتن تلفنهای پشت سر همه . جالبه ادم وقتی قبول نمیشه کسی احوال ادم رو نمی پرسه فکر می کنم یه دلیل اون اینه ادمها نمی خوان خبر ناخوشایند به ادم بدن یا نمی تونند دل تسلای خوبی بدن. برای همین این روزها دوری می کنند از ادم تا این روزها بگذره. 

نظرات ()



دیروز نتایج
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/۳/۱

فردا نتیجه کنکور دکترا میاد. هیچ تصوری از فردا و نتیجه ندارم. برای اینکه نتیجه فردا نگرانم نکنه چند روزه شروع کردم به نوشتن یه کتاب تخصصی برای کنکور دکترا. چه قبول بشم چه نشم سعی می کنم منتشرش کنم.

نظرات ()



سومین ازدواج 91
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/٢/٢٧

سومین بیکار خانواده هم این پنج شنبه مراسم عقدکنانشه. دو تا مراسم قبلی به دلیل موجه نرفتیم ولی این یکی رو باید بریم. سومین نفر که تو فامیل در سال 91 ازدواج کرد پسرعموی منه. پسر عمو در حال حاضر کار نداره و تنها یه فرم درخواست کار در قزوین پر کرده و امیدواره که در امتحان کارشناسی ارشد صنایع قبول بشه. زن عمو از عمو انتظار داره اگه کار پسر عمو درست بشه براش یه خونه تو قزوین بخره.

خب من ادم سخت گیری نیستم ولی میگم تا وقتی مشکل مالی وجود داره ازدواج نکنند اول این مشکل رو حل کنند بعد برند سر خونه زندگی خودشون چه عجله ای اینجوری هر دو تا شون خسته میشن و میشه اونی که نباید بشه . قبول دارم عروسی خوشیه و خانواده دو طرف کمک می کنند کم یا زیاد برگزار میشه ولی به بعدش هم فکر کنند کی پول نون خونه شون رو پرداخت می کنه کی پول اب و برق و تلفن رو پرداخت می کنه فقط به همین فکر کنند لازم نیست به بقیه فکر کنند وقتی نمی تونند این هزینه ها رو پرداخت کنند بهتر نیست دست نگه دارند هیچ کدوم که فرار نمی کنند اگه کسی بخواد بزاره بره همینطوری هم میره. واقعیت اینه که باید مستقل بشن اولین حرف در استقلال رو استقلال مالی میزنه وقتی استقلال ندارید به نظرم دست نگه دارید. می دونم کار نریخته اما کوشش کنید خدا کمک می کنه فقط به هم این اطمینان رو بدید که بعد از پیدا کردن کار میرید سر خونه زندگی خودتون بدون دغدغه معیشت. 

خب حرف پسر عمو شد بد نیست یه مقداری از زن عموم و دیدگاه جالبش که قابل احترامه حرف بزنم. تو پزانتز بگم که زن عمو زن دوم عموی منه و از عموی من بچه نداره در عوض عموی من یه زن دیگه و سه تا بچه داره که دختر بزرگش که هم سن منه ازدواج کرده و دو تا دیگه با عموی من زندگی می کنند بد نیست بگم تنها دلیل ازدواج مجدد عمو بیماری زن عموم بود که به نظرم دلیل موجه ای نیست. و الان زن عموی اولم با اونها زندگی نمی کنه. بعد از این توضیحات حرفهای جالب زن عموم بسیار ستودنیه. چند تا از نقل قولهاش:

1- عمو هنوز ماشین نخریده بود زن عمو می گفت عمو ماشین بخره بده دست پسر عموت بچه میره دانشگاه میاد سختش میشه. بعد از خریدن هم ماشین همیشه دست پسر عمو بود.

2- زن عمو تلفنی به مامان میگه "خب عمو باید برای پسر عمو خونه بخره عروس رو که نمی تونیم بیاریم تو خونه خودمون."

3- زن عمو دیروز تو خونه ما به مرضیه می گه "به عمو بگم برای دختر عموت یه ماشین بخره وقتی میاد طرح رشت و می خواد برگرده سختش نباشه ماشین زیر پاش باشه."

خیلی از زنهای دوم می ترسند که پولی برای بچه های شوهرشون خرج بشه جالب اینه که زن عموم اصلا اینجوری برخورد نمی کنه.

نظرات ()



پشتکار
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/٢/٢٦

امروز رفتم امتحان ایین نامه را مجددا دادم چون کارتکسم باطل شده و امتحانی که سه سال پیش داده ام منقضی شده. پشت در امتحان ایستاده ام که خانومی حدود 50 سال و چادری به قیافه اش می ایید خانه دار است برای امتحان ایین نامه امده را می بینم می گفت این بار بیست و پنجم او ست.

 با هم امتحان دادیم و متاسفانه باز هم در امتحان مردود شد.

پی نوشت: از 16 نفر فقط 6 نفر قبول شدند.

نظرات ()



بعد از تنبلی
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/٢/٢٤

دیروز حوصله نوشتن رو نداشتم اما امروز گفتم اگه همین جوری پیش بره و ننویسم در وبلاگ رو باید ببندم برای همین دست بردم به نوشتن:

1- دیروز روز مادر بود اول از همه این روز رو به همه مادرها و همچنین به همه زنها تبریک میگم. 

2- دیروز مامان سپیده عمل جراحی اب مروارید داشت و دیشب تو بیمارستان بود خیلی ناراحت کننده است مادر ادم روز مادر تو بیمارستان باشه.

3- امسال روز مادر قرار بود دنگی کادو مامان رو بخریم چون علی و سپیده درگیر بودن من و مرضیه گفتیم یه چیزی برای مامان بگیریم تا کادو مامان برسه یه روسری خریدیم بعدش رفتیم شیرینی فروشی سهیل پیش خودمون فکر می کردیم به به چه به موقع رفتیم ساعت سه و شیرینی ها تازه است. چشمتون روز بد نبینه ما که تو صف شیرینی تر بودیم شماره 33 بودیم و شماره 13 تازه رفته بود. برای همین دیر رسیدیم خونه و مامان منتظر نون بود که بیاریم کمی دلگیر شده بود بعد توضیح متوجه شد چرا دیر کردیم.

4- جمعه جای شما خالی یه تور یه روزه رفتم تالش خیلی عالی بود عکسهاش رو تو فیسبوک گذاشتم ولی حال ندارم ابنجا آپلود کنم چون باید هم حجمش رو کم کنم و هم دونه دونه آپلود کنم.

5- جمعه شب دوستی بعد از مدتها انلاین بود فرداش امتحان ارشد داشت وقتی حرف زدیم از دوستان گفتیم از مارال دوستمون که الان برزیل دکترا می خونه و الهام که مرمت و بازسازی بنای تاریخی می خونه. یه جمله گفت که رو من تاثیر گذاشت گفت: همه دنبال علاقه شون رفتند مارال و الهام و تو ولی من چی من رفتم دنبال پول و با کار خودم رو سرگرم کردم. راستش تو اون وانفسا بیکاری دوستم کارمند بانک شد و الان تو نوبنیاد توی یه شعبه کار می کنه. می خواستم بگم اینجوری فکر نکن بشینی پای صحبت هر کدوم از ما هر یکی بدتر از دیگریم و هر کدوم ما ناراضیم نه اینکه موقعیت ما بد باشه نه اونچیزی که اسمش رضایته در وجود ما نیست.

6- تو عید دو تا از بچه های دختر عمه هام ازدواج کردند یکیشون عقد کرده و دیگری عروسی گرفته متاسفانه هر دو بیکارند. پنجشنبه من نبودم دختر عمه ام با عروسش اومده بود خونه ما اگه کاری جایی سراغ داریم برای پسر یا عروسش جور کنیم. واقعا با این وضعیت جوونها چطور به اینده امیدوار باشند.

نظرات ()



تاریخ خاردوار
نویسنده: پرشکوه - ۱۳٩۱/٢/٢٠

بعدا نوشت: می توانید فامیلی خانواده های پرشکوه را در صفحه خانواده های پرشکوه ببینید.

 


محمد از 30 بهمن شروع کرده به نوشتن یک کتاب به نام تاریخ خاردوار. خاردوار یک کشور خیالیه که تاریخ چندین ساله داره. کتاب محمد ابتدا اینجوری بود که محمد در صفحه اول درباره یکی از شاهان خاردوار می نوشت و توضیح میداد که چطور به پادشاهی رسیده و با چه کشورهای دیگه جنگ کرده و در انتها همون صفحه نحوه مرگش رو بیان می کرد در زیر اون نقشه قلمرو ان پادشاه رو می کشید در صفحه بعد در دو خط تاریخ مرگ و مقدار زمانی که حکومت کرده رو بیان می کرد.

چند تا از سلسه های خاردوار: اخمانشیان، ساسالیان، سلجاقیان،...

کشورهای همسایه خاردوار: روماس، یونتان، اَرمانستان، شاپار، مصراع، اعرابستان،...

خب در این داستان نویسش اوایل تغییرات جزیی وارد کرد یعنی رودها رو هم در نقشه می کشید اما هفته قبل تصمیم گرفت کتاب درسی تاریخ خاردوار هم بنویسه و خودش بشه معلم تاریخ خاردوار. در این کتاب درباره تاریخ و جغرافیا خاردوار نوشته که چندمین کشور از نظر جمعیته و خاردواریهای اولیه چطور قبل از اختراع آتش زندگی می کردند. جواب دادن به سئوالات این کتاب خیلی سخت نبود چون جواب سئوالات محمد در متن نوشته شده خودش موجود بود.

دیروز وقتی محمد از مدرسه اومد ابراز کرد که می خواد سرود ملی خاردوار رو بخونه یه تغییر جزیی در سرود ملی ایران ایجاد کرد و اون رو به عنوان سرود ملی خاردوار قالب ما کرد. بعد ش گفت که این سرود رو یه شاعر خاردواری سروده و از من پرسید که دوست دارم قصه های از یک نویسنده خاردواری بشنوم که اسمش ابوالقادر فلواسیه گفتم بله و اون قصه های هفت خان نایرو و مبارزه باکارو با اژدها کوه سهیلا رو برام تعریف کرد. بعد گفت حالا که این قصه ها رو تعریف کردم یکی رو انتخاب می کنم تا از اول تعریف کنی من هم یادم نمونده بود زیر بار تعریف کردن نرفتم.

به جز این قصه های اون شاعر خاردواری یه نقاشی کشید و گفت می دونی این عکس کیه گفتم نه گفت این پدر جد خاردوه که یکی از سرداران شجاع خاردواری بود و قصه مبارزش رو با دزدان دریایی تعریف کرد و خواست من هم قصه کاملش رو تعریف کنم خب این یکی یادم بود.

علی زیاد موافق با این خیال پردازی محمد نیست ولی من موافقم احساس می کنم محمد تونسته فرق بین خیال و واقعیت رو بر قرار کنه برای محمد خاردوار یه کشور خیالی در یک داستانه که میشه بهش شاخ و بال داد.

پی نوشت: محمد دوست داره کتابش رو یک روز چاپ کنه.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »